تاریخ انتشار:96/1/30 - 11:45
شماره مطلب:139613043066
تعداد نظرات:0
در گفت وگو با همسر و خواهر شهید مدافع حرم لشکر فاطمیون مطرح شد:

همسرم مثل دوست با وفا در کنارم بود/ دختر دو سال و نیمه شهید با صدای زنگ خانه هنوز منتظر پدرش است/ همسرم، حجاب چادر دخترانش را دوست داشت

همسر شهید مدافع حرم " محمدرضا زاهدی" همسرش یک همسر و پدر نمونه دانست و گفت: باید بگویم "محمد" خیلی مهربان و با گذشت بود و همیشه در برابر مشکلات می گفت "خدا بزرگ است "و مانند یک همخوار و دوست با وفا در کنارم بود.

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی طنین یاس، شکوفه زمانی - "معصومه حسن زاده" همسر و خواهر شهید مدفاع حرم از لشکر فاطمیون است. وی متولد سال 1365 است که در محرم سال 1394 برادرش را به عنوان مدافع حرم از دست داد و همسرش نیز 27 مهرماه در ایام ماه محرم سال 95به درجه شهادت رسید و بعد از 12 روز از شهادت محمد پیکرش در 7 آبان ماه با سه شهید مدافع حرم دیگر، تشییع و در "بهشت رضا" جاودانه و به خاک سپرده شد.

 این بانویی که در صبر و ایمان به حضرت زینب سلام الله اقتدا کرده است در گفت وگو با خبرنگار طنین یاس از دلتنگی های عاشقانه اش می گوید.

نمی دانم چطور شد که سریع" بله "را به محمد گفتم!



من و همسرم هر دو اهل مشهد هستیم، آنها در همسایگی ما زندگی می کردند، سال 1384 زمانی که من تازه دیپلم گرفته بودم به خواستگاری ام آمدند،  سال 86 زندگی مشترک خود را آغاز کردیم حاصل این زندگی دو دختر است؛ "الهه" 9 ساله است و "الناز" 2سال نیمه.  

وی از نخستین جلسه آشنایی با همسرش گفت: من زبانم بسته شده بود و اصلا در مورد شغل و سن "محمد" نتوانستم سئوالی داشته باشم!بعد از ازدواج همیشه به "محمد" با شوخی می گفتم تو چکار کردی که من زبانم بسته شد و سر بسته به شما «بله»را گفتم.

جدا از شوخی اخلاق خوبی که محمد داشتند موجب شد من به او «بله» را بگویم و در حرم امام رضا (ع)با هم عهد بستیم هیچ وقت در زندگی به یکدیگر دروغ نگوییم  و پای بند زندگی باشیم.

 



شهید روی مساله حجاب توصیه جدی داشتند

معصومه حسن زاده با اشاره به اینکه همسر شهیدش بر رعایت حجاب خیلی دقت داشت گفت:  محمد خیلی غیرتی بود و روی مساله حجاب خیلی توصیه داشت؛ حتی بعدا که دختر دار شدم با آنکه به سن تکلیف نرسیده بودند "محمد" دوست داشت بیرون از منزل بچه ها روسری و لباس پوشیده داشته باشند، معتقد بود بچه ها تا بزرگسالی به این پوشش علاقمند و عادت خواهند کرد.

او همیشه دوست داشت دخترانمان با پوشش چادر باشند.

داوطلبانه به سوریه رفت

همسر شهید مدافع حرم" محمدرضا زاهدی" از نحوه اعزام او به سوریه گفت: با آنکه کارش آزاد بود و در سنگ کاری و کاشی کاری کار می کرد ولی عضو بسیج بود و به صورت داوطلبانه راهی سوریه شدند.

بهترین پدر برای بچه ها بود

وی در ادامه شهید محمدرضا را یک همسر و پدر نمونه دانست و گفت:  باید بگویم "محمد" خیلی مهربان  و با گذشت بود و همیشه در برابر مشکلات می گفت "خدا بزرگ است "و مانند یک همخوار و دوست با وفا در کنارم بود.

برای بچه هایش بهترین پدر بود حتی هرشب که به خانه می آمد با آنکه خسته بود با بچه ها کلی بازی می کرد و آنها را پشت خود سوار می کرد و سواری می داد . وقتی خبر شهادت "محمد" را دادند اطرافیان به اخلاق خوب او غطبه می خوردند و گریه می کردند که این آدم حیف بود که به این زودی از میان ما برود.




آنقدر خوب بود که گلچین شهادت شد

همسر "شهید مدافع حرم زاهدی" در ادامه از دیگر خلقیات همسرش بیان می کند: حالا که فکرش را می کنم می بینم محمد انقدر خوب بوده است که خدا و حضرت زینب(س) او را انتخاب کردند و به این زودی از بین ما رفت.

وی گفت: در این مدتی که برای سوریه ثبت نام کرده بود در نمازهایش صبح و شب در  سجده هایش گریه می کرد و از خدا می خواست یکبار هم شده حضرت زینب(س) اورا بطلبد. به من می گفت من قول می دهم  که سالم برمی گردم.

معصومه حسن زاده، با آنکه ماه محرم سال گذشته برادرش "علی" در سوریه به شهادت رسید می گوید: برادرم با داشتن 3 فرزند در سوریه شهید شده بود دیگر حال و روز روحی خوبی نداشتم، همیشه می گفتم من حوصله شهادت و جنگ را دیگر ندارم و همچنین تحمل دوری "محمد" را هم نداشتم به او می گفتم  اگر برای تو اتفاقی بیفتد من دیگر نمی توانم زنده بمانم.



جاذبه ای عجبیب  محمد را به سوریه کشاند

همسر شهید از عشق رفتن  شهید محمدرضا زاهدی برای پیوستن به مدافعان حرم گفت: با آنکه "محمد"  دوست  نداشت دخترانش را تنها بگذارد ولی می گفت یک عشقی عجیب من را برای رفتن به سوریه ترقیب می کند گویا رفتنم دست خودم نیست! و باید هرچه زودتر بروم!.


وی در ادامه افزود: من همیشه فکر می کردم "محمد" دارد با ما شوخی می کند  چون سال قبلش برادرم "علی" رفته و شهید شده بود محمد خیلی برای او ناراحتی می کرد؛ فکر نمی کردم که خودش هم یک روزی عزم سفر به سوریه داشته باشد ولی با اصراری که در رفتن داشت نتوانستم در مقابلش مقاومت کنم و اجازه دادم برود. قول داده بود سالم برگردد! حالا "محمدم" رفته و من مانده ام در این دنیای فانی و از خدا می خواهم مرگ من را نیز شهادت قرار دهد.


از خدا می خواهم مرگم شهادت باشد


همسر شهید گفت: وقتی که محمد ما را به خدا سپرده و رفت من هم دخترانم را  به خدا می سپارم و هر چه زودتر از خدا مرگ "شهادت" گونه خواستارم.

تاریخ شهادت روی کیف محمد نوشته شده  بود

خانم شهید زاهدی در مورد تاخیر ورود پیکر همسرش از سوریه به ایران گفت: "محمد" در  10 مرداد 1365 برای اولین بار به سوریه  اعزام شد و یکماه هم آموزش دید تا اینکه در 27 مهرماه همان سال به شهادت رسید ولی پیکرش را با تاخیر از سوریه آوردند . درست سه شنبه 4 ابان ماه به ما اطلاع دادند که پیکر مطهر "محمد" وارد ایران شده و می توانیم برویم، او را ببینیم .

اینطور که دوستانش می گویند: پیکرم همسرم سریع به عقب جبهه انتقال یافت ولی به خاطر رسیدن پیکر های چند شهید دیگر ایرانی، ورود پیکرش به وطن به تاخیر افتاد. البته تاریخ شهادت را روی کیف محمد 27 مهرماه  زده بودند.

در آخرین تماس تلفنی اش از آمدن گفت

همسر شهید از اخرین تماس "محمد" از سوریه روایت می کند : همسرم 11 شب، 27 مهرماه با خانه تماس گرفت ، برای تعجب آور بود چون صبح آنروز هم تماس گرفته بود و گفته بود به زودی به خانه می آید و ما هم خوشحال شدیم و 5 شنبه و جمعه پیش رو منتظر آمدنش بودیم حتی محمد به خاطر اینکه مادرش مریض بود نتوانسته بود مرخصی بگیرد و از سوریه بیاید و این آمدن برای ما مهم بود .

وی ادامه می دهد: صدای محمد در آخرین تماسش  خیلی گرفته بود و به علت شهادت دوستش "حسن زاده" خیلی ناراحت بود آن شب 15 دقیقه تمام با من و دختران صبحت کرد در صورتی که درروزهای قبل تماس می گرفتند تماس هایش آنقدر طولانی نمی شد.

در صحبتهایش از دلتنگی و دوری دخترانش گفت  و به من گفت از طرف من آنها را ببوس که من برگشتم گفتم من بلد نیستم  خودت بیا دخترانت را ببوس .حتی با "الناز" دختر دوسال ونیم هم صبحت کرد که دخترم با زبان شیرین کودکی می گفت :"بابایی بابایی بیا "

وی در ادامه افزود در آخرین مکالماتش با "الهه" دختر بزرگم صبحت کرد گویا در صبحتش به الهه می گوید این آخرین باری است که با شما صبحت می کنم که دخترم جیغ می زند و فوری گوشی را از او گرفتم و گفتم این چه حرفی است به او می زنی؟ گفت: شوخی کردم آنقدر زود می آیم که خودتان هم نفهمید. که بعدا منظور این حرفش را فهمیدم که روحش زودتر از خودش پیش ما حضور داشته ولی ما منتظر دیدن جسم فیزیکی او بودیم.

 



سفیر شهادت در گلوی محمد گیر کرد

همسر شهید به نقل از همرزمان محمد از نحوه شهادت او می گوید: شب عملیات  بچه ها به صورت گروهی در خط مقدم بودند؛ چند نفر جلو و ما بقی به فاصله از هم  در حرکت  می کردند که ناگهان خمپاره ای وسط گروه اصابت می کند و  ترکشی به گلوی می خورد  او را به شهادت  می رساند.

وی به نقل از همرزمان محمد ادامه داد:  شب عملیات محمد آنچنان با شوق و ذوق فراوان سوار ماشین شد  و با لبخند رفت گویا می خواست به میهمانی برود! نور خاصی در صورتش نمایان بود که دوستش می خواست به او بگوید "محمد" تو نرو شهید می شوی.در صورتی که آن عملیات فقط محمد شهید و بقیه زخمی می شوند.

به نیت محمد صدقه دادم

خانم زاهدی از الهاماتی که در شب شهادت محمد برایش پیش می آید تعریف کرد: شبی که محمد به شهادت رسیده بود ما در مراسم دعای توسل بودیم. بعد از پایان مراسم دخترم بدون آنکه پایش به چیزی برخورد کند آنچنان روی زمین می خورد که من ترسیدم گفتم حتما کمرش شکست و پست سر اون خودم لیز خوردم و به زمین افتادم انگار کسی از پشت سر حلم داده باشد با خودم گفتم خدایا چی شده که خواهر شوهرم برگشت گفت حتما چشمتان کرده اند! در جواب او گفتم ما چیزی برای چشم کردن نداریم! ولی به نیت "محمد" صدقه دادم. بعداً که خبر شهادت محمد را دادند متوجه شدم لحظه خوردن ما به زمین و شهادت محمد ی یک زمان بوده است.

محمد پیشاپیش من را فرستاد تا جایگاه ابدیش را ببینم/ در بهشت رضا پایم لرزید

وی ادامه داد: صبح  روز جمعه 30 مهر من دعای ندبه رفته بودم که اعلام کردند تشییع جنازه شهید مدافع حرم است و این شهید خواهر و مادر ندارد.با خودم گفتم امروز هرجوری است من تشییع جنازه این شهید شرکت می کنم در صورتی دخترانم را در خانه پیش خواهرم تنها گذاشته بودم و با خودم می گفتم من هم به جای خواهر و مادر این شهید  و هر کجا شهید را بردند من هم همراهش می شوم .

وقتی که صورت شهید را باز کردند و به تنها برادرش نشان دادند ناخوداگاه زیر گریه زدم و آنقدر گریه کردم که گویی برادر خودم را دیده باشم و همان جا پاهایم لرزید من دقیقا در مکان "بهشت رضا" ی مشهد جایی ایستاده بودم که بعدا محل دفن خانه ابدی محمد می شود ولی من خبر نداشتم.محمد پیشاپیش من را فرستاده بود که خانه ی ابدیتش را نگاه کنم.


همه حرف ها بهانه ای بود برای گفتن شهادت محمد

وی درباره لحظه اطلاع از شهادت همسرش گفت: خانه مادرم بودم؛ دیدم گوشی ام از شماره ناشناس زنگ می خورد، دلهره گرفتم و یاد شهادت برادرم "علی" افتادم چون خبر شهادت او را نیز از شماره ناشناس اطلاع دادند. از من پرسیدند همسر خانم "حسن زاده" که دوتا دختر دارند، هستید؟! در پاسخ گفتم: "بله"!  بگویید چی شده؟ که آنها گفتند چیزی نشده فقط می خواستیم ادرس خانه شما را برای تکمیل پرونده بگیریم. که دوباره من پرس و جو کردم، گفتند زخمی است و در بیمارستان حلب بستری است و من رفتم حرم کلی نذر و نیاز کردم که "محمد" زودتر خوب شود که فردا به برادرش زنگ زدند همسرم شهید شده است . براساس تجربه ای که از خبر شهادت علی داشتم از همان تماس اولیه فهمیدم که می خواهند خبر شهادت محمد را بدهند تمامی این حرفها بهانه برای گفتن شهادت محمد بود.


دوست داشتم دخترانم خاطرات بابا را با چشم های باز به خاطر داشته باشند

خانم زاهدی از دلتنگی های دخترانه فرزندان شهید گفت:" الهه" کلاس سوم دبستان است به خوبی معنی شهادت را می فهمد و هر شب گریه می کند و می گوید مامان من دیگه بابا ندارم ، من به الهه می گویم نه دخترم بابایت هست اگر نماز و درسهایت را خوب بخوانی بابا خیلی خوشحال می شود و عکس های بابایش  را در گوشی مرور می کند. گاهی وقت ها بدون شام پتو روی سرش می کشد .

دو هفته مدرسه نرفته بود که بچه های کلاس با معلمش امدند و بردندش سر کلاس تا حال و هوایش عوض شود.

و الناز دختر کوچکم هم هر کس در می زند می دود و می گوید: "بابایی" آمد.

هردو دخترانم را برای مراسم تشییع پیکر پدرشان بردم و نگذاشتم دخترم پیکر پدرش را ببیند چون دوست داشتم بابایش را با چشم های باز در خاطرات خود به یاد نگه دارند.


دخترانم می دانند که پدرشان بهترین بابای دنیاست

همسر شهید از احساسات دخترانش نسبت به پدرشان  گفت:  دخترام می دانند که پدرشان بهترین بابای دنیاست. هر وقت می خواستم دعواشان کنم باباشان به من می گفت: بچه ها را جلوی من دعوا نکن! حتی موقع رفتن به سوریه خیلی سفارش بچه ها را کرد و رفت... همیشه به من می گفت: آنقدر با دخترانم به ملایمت رفتار کن که اگر هم شهید شدم خیالم آنجا راحت باشد.


زیارت حضرت زینب (س) نمی شود با هیچ مادیاتی عوض کرد

معصومه حسن زاده با اشاره به اینکه زیارت حضرت زینب (س) قابل وصف نیست، گفت: در حال حاضر مستاجر هستم و با مشکلات فراوانی که با آنها دست و پنجه نرم می کنم ولی باز هم این ها برایم مهم نیست و می گویم فدای اهل بیت(ع)؛ به قول همسرم «وقتی زیارت حضرت زینب (س) می روی یک حال و هوایی پیدا می کنید که با هیچ مادیاتی قابل مقایسه نیست. »

انتهای پیام/ غ

افزودن نظر جدید

انتشار دیدگاه به معنای تایید آن نیست . نظرات توهین آمیز منتشر نمی شود .
Image CAPTCHA
لطفا کاراکترهای تصویر را در کادر بالا وارد نمایید.