|
جهاد و مقاومت
گفتوگو با مادر شهيد مدافع حرم؛ رضا عادلي؛ |
|
از دست دادن «رضا» به اندازه شهادت حاج قاسم برايم سخت نبود! / تاريخ عقد و شهادت پسرم يکي شد/ آرزو داشت با حقوقش به محجبه هاي نيازمند چادر هديه کند |
|
|
|
مادر شهيد رضا عادلي گفت: فرزندم در برنامه هاي راهيان نور خدمت رسان شهدا بود و مي گفت که دارم کار شهدا را انجام مي دهم و خسته نمي شوم. رضاي 24 ساله من جا پاي شهداي 8 سال دفاع مقدس گذاشته بود. |
|
|
منيره غلامي توکلي: بدون فوت وقت رفت سر اصل مطلب. محکم و استوار سخن مي گفت. گاهي لا به لاي خاطره گويي هايش، چشمانش پر از اشک مي شد اما بغضش را فروميخورد تا صلابتش حفظ شود و اقتدارش را به رخ بکشد. از آن دسته آدم هايي بود که در برابر کوران حوادث خم به ابرو نمي آورد. شايد هم نمي خواست کسي بفهمد که بعضي دردها کمر خم مي کنند نه ابرو. رنج و مشقت نبود فرزندش را با شهامت تحمل کرده بود و شکوه اي نداشت و چقدر دل مي خواست که در اين لحظات خاطره بازي در روزهاي بي خاطرگي آنقدر بر خود مسلط باشي که حتي داغ فرزند تازه دامادت، يک ثانيه هم صدايت را نلرزاند و حتي آه از جگر سوخته ات بيرون نکشد.
آنچه در ادامه مي آيد گوشه اي از خاطرات زهرا کرد زنگنه، مادر شهيد مدافع حرم، رضا عادلي است. شهيد عادلي متولد اسفند 1368 بود که در جريان آزادسازي نوبل و الزهراي شهر حلب در سال 94 به فيض شهادت نائل آمد.
-از کودکي عاشق روضه امام حسين(ع) بود
عادت نداشتم بچه هايم را در خانه تنها بگذارم. آنها را در مسجد و عزاداري هاي ائمه اطهار به دنبال خود مي بردم. بچه ها از همان کودکي به دنبال پدر و مادر راه خودشان را پيدا مي کنند. رضاي من هم از جمله بچه هايي بوده که امکان نداشت از روضه هاي اباعبدالله(ع) جا بماند. خيلي کنجکاو بود و از سفره هاي نذر و مراسماتي که مي ديد سوال مي پرسيد. مسجد رفتن رضا از اول دبستان شروع شد. صداي اذان که بلند مي شد ديگر رضا را نمي ديديم و با ذوق و شوق به همراه دوستانش راهي مسجد مي شد.
-رضا نذر علي بن موسي الرضا(ع) بود
درس خوان بود. انشا را خوب مي نوشت. براي خواهرانش هم انشا مي نوشت! سال دوم دبيرستان بود. دو امتحان مانده بود تا اتمام نوبت دوم که با يک موتوري تصادف کرد و به کما رفت. رضا نذر علي بن موسي الرضا بود. بعد از سه دختر، از امام رضا طلب کرده بودم که اگر به من پسر بدهد اسمش را رضا مي گذارم. خداوند هم کمک کرد و شب ميلاد ابا عبدالله الحسين(ع) به دنيا آمد. تا لحظه تولدش هم نميدانستم فرزندم پسر است. خيلي خوش قدم بود. در آن شب مبارک، پرستارها اصرار داشتند که شب خوبي متولد شده اسمش را بگذار حسين ولي مي گفتم من عهد بستم با امام رضا(ع) که اگر پسر شد اسمش را رضا بگذارم اما نوکري امام حسين (ع)را مي کند. براي شفاي تنها پسرم سه روز نذر و نياز کردم و به امام رضا(ع) گفتم خودت اين بچه را دادي خودت هم به من برگردان. بعد از سه روز به هوش آمد.رضاي من مي توانست برود و براي هميشه برنگردد اما تقدير خداوند اين نبود. پسرم زماني که در وجودم شکل گرفت مهر شهادت بر پيشاني اش زده شده بود. راه رضاي من در اين بود که هنوز خيلي کار را بايد به سرانجام مي رساند. من ناراحت نيستم که رضا راه شهادت را پيدا کرد و عاقبت به خير شد. براي پسرم فرياد نزدم ،خيلي گريه نمي کنم و موي نکندم. از دست دادن رضا به اندازه حاج قاسم براي من سخت نبود.
-مگه زن پوله که واست کارت به کارتش کنم؟!
وقتي عازم سوريه شد 25 سال داشت. سال 93 بود که رهبر فرمودند بچه شيعه ها دارند کم مي شوند و بايد جمعيت را افزايش دهيد. رضا با من تماس گرفت و گفت صحبت هاي آقا را گوش دادم، مي خواهم زن بگيرم. آن موقع 24 سالش بود. رضا ولايتمدار بود. اگر آقا بيانيه اي داشت يا قرار بود سخنراني کند حتما گوش مي داد. رابطه مادر پسري ما خيلي دوستانه و صميمي بود و با هم شوخي هاي زيادي داشتيم.
گفتم مگه زن پوله که کارت به کارتش بکنم واست؟! بذار پيدا کنم بعد.
گفت دست بجنبون!
من نمي دانستم که رضا به سوريه دارد مي رود. مي گفت مي روم به کربلا براي زيارت. در يک دورهمي خانوادگي نوه دايي ام را برايش زير نظر گرفتم. دلم پيش آن دختر گير کرده بود. وقتي رضا مطلع شد، گفت سه روز مهلت مي خواهم. يک کاري دارم که بايد انجامش بدهم. بعد از سه روز زنگ زد. گفت چند تا سوال دارم از دايي جانت بپرس. اسم دخترش چيست؟ محجبه است؟ تاکيد داشت که حتما متدين و اهل نماز باشد. من هم پيگير شدم و دوباره زنگ زدم به رضا. گفتم سوالاتت را پرسيدم. اهل نماز است. پرسيد اسمش چييست؟ گفتم زينب. گفت همين خوب است. گفتم مگر تو او را ديدي؟ گفت من عهدي بستم که با اين حرف تو عهدم تمام شد. بعدها فهميدم آن سه روز را براي اجازه از حضرت زينب (س)وقت خواسته بود.
گفتم بايد بروي دختر را ببيني شايد نپسنديدي. گفت شما قبولش کردي و اسمش هم زينب است پس يعني همين خوب است. فرداي آن روز رضا برگشت. رفتيم به خواستگاري . از همان روز اول گفت من سرباز امام زمانم، اگر صاحب 10 فرزند هم بشوم اگر اقا دستور بدهد من هميشه پاي ايشان هستم. خاستگاري پسرم با عقدش 10 روز طول نکشيد. سالگرد عقد و شهادت پسرم هم يک روز شد.
-مي گفت براي عروسي گرفتن وقت بسيار است. حضرت زينب (س) و رقيه (س) اينجا به من نياز دارند
دوره هايش شروع شده بود. همه اهل خانه را جمع کرد و گفت که شايد برگردم شايد هم برنگردم. شب قبل از رفتنش تازه فهميديم که کجا مي خواهد برود. آهنگ شهدا شرمنده ايم را گذاشته بود. با يک دست سينه مي زد و با دست ديگر ساکش را جمع مي کرد. من هم کمکش مي کردم. آنقدر خوشحال بود که انگار مي خواست به اردو يا تفريح برود. من هم اصلا نشان ندادم که ناراحتم.
5 صبح بود. از زير قرآن ردش کردم. کاسه آب را هم توي سيني گذاشته بودم. ديديد که مي گويند اگر آب پشت سر مسافر بريزيد، برمي گردد؟ رضا کاسه آب را برداشت و گذاشت کنار در حال. گفت پشت سر من آب نريز. وقتي که مي خواست برود و سوار ماشين شود، گفت مادر جان توي کوچه دنبالم نيا. ولي من نتوانستم و تمام آن مدت نگاهش مي کردم. ديدم يکدفعه رضا برگشت و دستم را بوسيد و مرا در آغوش گرفت. هميشه به خودم مي گويم چرا از اين صحنه ها عکس نگرفتم؟ لحظه ساک بستنش. لحظه خداحافظي اش.
سه روز از اتمام 45 روز دوره اول مانده بود. ساعت4 صبح زنگ زد. گفت مادر با اجازه ات يک چيزي برايت نوشته ام و فعلا هم اينجا مي مانم. گفتم بيا دختر مردم منتظر است. بيا که مراسم عروسيتان را بگيريد. گفت براي ازدواج وقت بسيار است. حضرت زينب (س) و رقيه (س) اينجا به من نياز دارند. گفته بود از صاحب خانه اجازه بگيرم که خانه را رنگ بزنيم. تاکيد مي کرد که اجازه بگيريم. ما هم براي آماده شدن بساط عروسي رنگ آميزي را انجام داديم.
25 روز از دوره دوم هم گذشت و هر روز منتظر بودم تا برگردد . شب چهارشنبه ساعت 1 شب بود که يک موتوري در کوچه مان رفت و آمد داشت. دل آشوبه داشتم. در را زدند. گفت دوست رضام. برايم تعجب آور بود. پسرم عادت نداشت دوستانش را به خانه ما بياورد. داخل حياط خانه را برانداز کرد و رفت. هر طور بود آن شب را تا صبح گذراندم. ساعت 10 و نيم شده بود. قرار بود به ميدان تير بروم. همه داشتند سوار اتوبوس مي شدند که يک دفعه درد شديدي در کمرم حس کردم. بي حال شدم. به دلم افتاد که براي رضا اتفاقي افتاده. گفتم من حالم خوب نيست و به خانه برگشتم. پسرم علي زنگ زد. گفت مادر حالت خوبه؟ گفتم آره. کمي نگذشت دوباره زنگ زد. گفت مادر واقعا حالت خوبه؟ گفتم خوبم چرا اينقد مي پرسي؟ علي يکباره با صداي بلند گفت اما مامان من حالم خيلي بده. مامان نترسي، يه پيام آمده سر گوشيم که شهادت برادرت مبارک. موبايل من معمولي بود و متوجه نشده بودم که پيام شهادت رضا با عکسش منتشر شده بود. دنيا روي سرم خراب شد. نميدانم چطور خودم را به مسجد توحيد رساندم. وقتي رسيدم همه خودشان را از من قايم مي کردند. گفتند چيزي نشده فقط تير به دستش خورده. تا 5 شنبه از شهادت رضا بي خبر بوديم. هر لحظه برايم به اندازه يک سال مي گذشت. زنگ در را زدند. چند نفري مي شدند. گفتم بفرماييد داخل، آمديد خبر شهادت رضا را بدهيد؟ من زودتر از شما فهميدم که پسرم شهيد شده.
-يکي از بهترين خاطره تان از شهيد را برايمان بگوييد
يک روز با يک ساک بزرگ و پر از وسايل از خرمشهر آمد. خيلي کنجکاو بودم که ببينم توي ساک چيست. وقتي فهميد که چقد پيگير هستم و دست بردار هم نيستم، دستش را به علامت سوال جلو آورد و گفت دنبال چي مي گردي مادر جان؟ خنده ام گرفت. منتظر ماندم. وقتي رفت که بخوابد ساک را باز کردم. ديدم پر از پرچم و رنگ و برس و وسايل رنگ آميزي است. بعدا که پرسيدم، گفت: وسايل را براي مسجدي در يک روستا مي برد تا صفايي به آن ببخشد.
آرزوي رضا اين بود که حقوقش يک ميليون تومان شود تا بتواند براي کساني که چادر دوست دارند اما شرايط تهيه آن را ندارند چادر هديه کند.
مي گفت اگر من نروم و داعش بيايد و به ناموس من دست درازي کند، من شرمنده تان مي شوم. بايد قبل از اينکه اتفاقي برايتان بيفتد کاري بکنم.
انتهاي پيام/* |