کد خبر: 148425 تاريخ انتشار: 1402/02/30 - 15:26
انتشار رمان نوجوان با مضمون اتحاد و همدلي براي ايران
«فاطمه جديدي» در رمان کتانيهاي کوکام، ماجراهاي پر فراز و نشيب نوجوانان را با مفاهيمي مثل اتحاد و همدلي مواجه کرده است
«فاطمه جديدي» در رمان کتانيهاي کوکام، ماجراهاي پر فراز و نشيبي را روايت کرده. اتفاقاتي که از دل دغدغههاي مهيج چند نوجوان به وجود ميآيند و آنها را با مفاهيمي مثل اتحاد و همدلي، تحت نام ايران عزيز، مواجه ميکند. رمان چشمانداز روشني براي نوجوانان اين مرز و بوم ترسيم ميکند.
ماجراي اين رمان خواندني از اين قرار است که امتحانات جبراني نزديک است و عباس که هميشه از زير بار درس خواندن فرار کرده، اين بار هم سر قرار حاضر نميشود. مهران که از روستاي بالاتر آمده تا هم در خرماچيني عماد را همراهي کند و هم عباس را در درسهايش کمک کند، از نيامدنش شاکي ميشود. قرار ميگذارند حسابي از خجالتش در بيايند که با خبر ميشوند به روستاي مهران که در مرز قرار دارد، حمله شده است. حالا چند نوجوان بدون وسيله درست و حسابي بايد خودشان را به روستا برسانند تا مهران بتواند مادرش، بيبي و خواهرش مريم را از معرکه نجات دهد.
در بخشي از اين رمان ميخوانيم:
«کمي اطرافش را نگاه کرد. بهترين جا براي پناه گرفتن، همان بوتههاي درخت خرزهره بود. خودش را به آنها رساند و منتظر شد تا ببيند اوضاع از چه قرار است؟ هيبتي بلند و چهارشانه، با اسلحهاي روي دوش، در تاريکي به آخور نزديک ميشد. درست نميتوانست ببيند. صداي ناله در آخور بلند شد. از لاي شاخهها سرک کشيد و سعي کرد ديد بهتري پيدا کند. تا موقعيت مناسبي پيدا کند، هيبت، داخل آخور شده بود و کسي را جلوي در نميديد. خواست جلو برود. اما پاهايش نميکشيد. نفسش به شماره افتاده بود. قلبش تند تند ميزد. فکر کرد اگر صدايي که شنيد، واقعاً صداي علي باشد، اين لندهور الان داخل آخور چه کار ميکند؟ خواست از پشت بوتهها بيرون بيايد که کسي را کنار ديوارِ آخور احساس کرد. کسي که سرش را پوشانده بود. چراغقوه در يک دستش بود و اسلحهاي هم در دست ديگر داشت. نميفهميد مرد است يا زن؟ زير لب گفت:
«خدايا چه خاکي به سرم کنم؟ برم يا بمونم؟ خدايا خودت يه کاري کن... خو يه دستي بجنبون ديگه؟ مو که کاري ازم برنمياد... تو يه کاري کن...»
شخصي که پشت ديوار بود، خزيد و از درِ نيمه باز، بيصدا وارد آخور شد. مهران زمينگير شده بود. مانده بود اين آدمها کي بودند؟ در دلش به خودش فحش ميداد.
«خاک بر سر چُلمنِت که زودتر نرفتي توي آخور. اينطور که پيداست، اون تو خبراييه ... ايقدر ترسويي و به را عماد لاتي پُر ميکني...»
داشت براي خودش آسمان ريسمان ميبافت که ناگهان صداي شليکي از داخل آخور به گوش رسيد. خواست بدود سمت آخور که دستي از پشت او را کشيد. جلوي دهانش را گرفت و او را محکم زمين نشاند.»
«کتانيهاي کوکام»، نوشته فاطمه جديدي در 148 صفحه با شمارگان 1000 نسخه توسط شرکت چاپ و نشر بينالملل روانه بازار شده است.
تسنيم
انتهاي پيام/ن