|
|
|
زن ایرانی پاینده در دل جامعه؛ زن اپوزیسیون در باتلاق رسانهای |
|
|
|
در ایران امروز دو مسیر زنانه به چشم میخورد: زنی که با حضور فعال در علم، فرهنگ و تربیت نسل، هویت خود را در پیوند با پیشرفت کشور تعریف میکند و زنی که با تقابل سیاسی و مهاجرت، ناخواسته فاصلهای عاطفی و اجتماعی با جامعه ایجاد کرده و در مسیر انتقاد رسانهای گرفتار شده است. این یادداشت تفاوتهای عینی و معنایی این دو مسیر را بررسی میکند. |
|
|
گاهی برای فهم یک جامعه باید به سرگذشت زنانش نگاه کرد. نه فقط به آنچه درباره آنان گفته میشود بلکه به مسیرهایی که انتخاب کردهاند. امروز در فضای ایرانی دو تصویر متفاوت از کنشگری زن دیده میشود. یک تصویر زنانی است که خود را در دل تحولات داخلی تعریف کردهاند. زنانی که از جنگ تا علم تا تربیت نسل حضور داشتهاند. تصویر دیگر زنانی است که مسیر اپوزیسیون را انتخاب کردهاند و تلاش کردهاند خود را در برابر ساختار رسمی کشور تعریف کنند. این یادداشت تلاش میکند، مقایسه این دو روایت بپردازد و ببیند چرا یکی از دل آن احساس پیشرفت و معنا بیرون میآید و دیگری اغلب با روایت شکست و پراکندگی همراه است.
زن انقلابی؛ مشارکت و پیشرفت در دل جامعه
زن انقلابی در ایران برای بسیاری یک مفهوم تاریخی است. از روزهای دفاع مقدس تا سالهای توسعه علمی حضور زنانی دیده شد که در خط مقدم اجتماعی ایستادند. برخی مادران شهدا بودند. برخی پژوهشگر شدند. برخی در حوزه هستهای یا علمی نقش داشتند. برخی معلم شدند و نسل تازهای از دانشجویان را تربیت کردند. این زنان هویت خود را در نسبت با جامعه تعریف کردند. یعنی فردیت آنان جدا از جمع نبود. وقتی درباره پیشرفتشان صحبت میشود فقط درباره موفقیت شخصی نیست بلکه درباره احساسی است که آنان از مشارکت در ساختن کشور دارند.
در روایت رسمی انقلاب این زنان نماد ایثار و پیشرفت هستند. زنانی که زندگی عفیفانه را با حضور فعال اجتماعی ترکیب کردند. مثالهایی از این مسیر زیاد مطرح میشود؛ از زنان فعال در حوزه علم گرفته تا چهرههای فرهنگی مانند پوران درخشنده که توانستند در سینما جایگاهی مستقل پیدا کنند. یا زنان علمی و دانشگاهی که در روایت رسانهای به عنوان نمونههای موفق معرفی میشوند. در این روایت موفقیت فقط در دیده شدن نیست بلکه در اثرگذاری پایدار تعریف میشود.
زن اپوزیسیون؛ فاصله، شکست و کنشگری نمایشی
در مقابل روایت دیگری وجود دارد که از زنان اپوزیسیون ساخته شده است. چهرههایی مثل مسیح علینژاد یا برخی بازیگران و فعالان رسانهای که مسیر مهاجرت و مخالفت سیاسی را انتخاب کردند. این مسیر اغلب به وابستگی رسانهای و فاصله گرفتن از جامعه واقعی ایرانی منجر شده است. این افراد بیشتر در فضای رسانهای غرب دیده میشوند تا در بطن زندگی روزمره مردم ایران. همین فاصله باعث شده که بخشی از افکار عمومی آنان را نماینده واقعی زنان ایرانی نداند.
اما چرا این دو مسیر چنین متفاوت دیده میشوند؟
پاسخ را شاید باید در مفهوم معنا جست. زنانی که در داخل کشور فعالیت کردهاند اغلب روایت زندگی خود را با هدف جمعی پیوند دادهاند. هدفی مثل پیشرفت علمی یا دفاع از وطن یا تربیت نسل. این اهداف برای بسیاری حس تعلق ایجاد کرده است. حس تعلق یکی از مهمترین عوامل دوام اجتماعی است. وقتی فرد احساس کند بخشی از یک پروژه بزرگتر است، شکستهای فردی کمتر به فروپاشی هویت منجر میشود.
در مقابل مسیر اپوزیسیون اغلب بر تقابل بنا شده است. تقابل با ساختار سیاسی یا فرهنگی. این تقابل هویت فرد به مخالفت وابسته می کند نه پیشرفت و تعالی . وقتی مخالفت نتیجه ملموس برای جامعه هدف ایجاد نکند، احساس ناکامی شکل میگیرد. بسیاری از چهرههای اپوزیسیون پس از مدتی در چرخه تکرار رسانهای گرفتار میشوند. حضور رسانهای زیاد اما اثرگذاری محدود.
در مقابل این تصویر، روایت زن اپوزیسیون برای بسیاری در داخل ایران نه فقط یک مسیر متفاوت بلکه یک نقطه گسست است. زنی که از دل جامعه بیرون آمده اما به تدریج زبانش دیگر زبان همان جامعه نیست. وقتی مسیح علینژاد در نشستهای بینالمللی از فشار بیشتر علیه ایران سخن میگوید یا خواستار جنگ علیه کشورش می شود مردم از خود می پرسند این کنشگری تا چه اندازه در امتداد منافع زنان ایرانی است و تا چه اندازه در چارچوب بازیهای سیاسی تعریف میشود.
در این نگاه، زن اپوزیسیون به جای آنکه نماینده رهایی زن ایرانی باشد، تبدیل به ابزاری رسانهای میشود. فاصله جغرافیایی کمکم تبدیل به فاصله عاطفی و اجتماعی میشود. او دیگر دردهای روزمره زن ایرانی را لمس نمیکند. از صف دارو و دغدغه معیشت تا تربیت فرزند در شرایط پیچیده اجتماعی. نتیجه این فاصله، شکلگیری نوعی کنشگری نمایشی آن هم زن علیه زن و مادرجامعه علیه فرزندانش است.
نمونههایی که در فضای داخلی مطرح میشود فقط محدود به فعالان سیاسی نیست. برخی چهرههای هنری مهاجر نیز در این چارچوب نقد میشوند. مهناز افشار برنامه ای که بر بدن، دیدهشدن یا مصرفیسازی هویت زن تمرکز دارند، عملاً زن را از جایگاه سوژه فعال اجتماعی به ابژه نگاه رسانهای تبدیل میکنند. چنین رویکردی نه تنها به پیشرفت زنان کمک نمیکند بلکه آنان را از مسیر رشد علمی، فرهنگی و اجتماعی دور میکند.
از این زاویه، زن اپوزیسیون حتی گاه به «ضد زن» تبدیل میشود. زیرا اقداماتی که به نام آزادی انجام میشود، از نگاه منتقدان، ممکن است پیامدهایی داشته باشد که بیش از هر چیز به خود زنان آسیب بزند. وقتی خواستار فشارهای خارجی یا تحریمهایی میشوند که زندگی روزمره زنان داخل کشور را سختتر میکند، این پرسش جدی مطرح میشود که مرز میان کنشگری و بیتوجهی به سرنوشت هموطنان کجاست.؟
در مقابل، روایت زن انقلابی بر پیوند با واقعیت اجتماعی تأکید دارد. زنی که کنار مردان جامعه حرکت میکند، نه در رقابت با آنان بلکه در همکاری برای ساختن آینده. اگر استاد دانشگاه است، تلاش میکند دانش تولید کند. اگر پزشک است، درمان را مسئولیت اجتماعی میداند. اگر ورزشکار است، سکو را فرصتی برای نمایش هویت ملی میبیند. اگر مادر است، تربیت نسل را بخشی از آیندهسازی کشور تلقی میکند.
شاید تفاوت اصلی همین باشد. یکی مسیر خود را در تقابل تعریف میکند و دیگری در مشارکت. یکی خود را بیرون از میدان میبیند و دیگری در دل میدان. و همین انتخاب نقطهای است که از نگاه جریان انقلابی مسیرها را از هم جدا میکند. زنی که خود را جزئی از یک پروژه جمعی میبیند، حتی در سختیها احساس شکست مطلق ندارد. اما زنی که هویت خود را بر نفی بنا کرده است، ممکن است با هر ناکامی سیاسی، هویت خود را نیز متزلزل ببیند.
گروه گزارشات زنان نیوز |