کد خبر: 182980                      تاريخ انتشار: 1404/12/07 - 08:37
روايت يک مادر از شهيد ?? ساله اش: شب اغتشاشات دي ماه و قولي که ماندگار شد
«من شهيد مي‌شوم»؛ نوجوان شهيدي که عشق به مردم و وطن تا آخرين نفس در قلبش ماند
 
مادر شهيد نوجوان ?? ساله‌اي که در شب‌هاي ?? و ?? دي‌ماه در اغتشاشات به شهادت رسيد، با صداي بغض‌آلود روايت مي‌کند که پسرش از کودکي مي‌گفت روزي شهيد مي‌شود و همان شب حادثه با عشق به وطن و مردم گفت بايد برود، اما پيکرش به خانه برگشت.
 
مادر شهيد بسيجي اميرعلي حيدري، نوجوان ?? ساله‌اي که در شب‌هاي ?? و ?? دي‌ماه در جريان اغتشاشات به شهادت رسيد، در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاري زنان نيوز از خراسان رضوي، از عشق و آرزوهاي فرزندش گفت و آنچه در دل داشت را با نگاه و چشمان اشکبار روايت کرد.
اين مادر جوان با يادآوري روحيات فرزندش اظهار کرد: اميرعلي از همان کودکي مي‌گفت: لمن يک روز شهيد مي‌شوم» ، حتي در بازي‌هاي بچگانه‌اش هم هميشه نقش شهيد را انتخاب مي‌کرد و آخر بازي مي‌خوابيد و مي‌گفت من شهيد شدم.
وي با بغض فروخورده ادامه داد: به او مي‌گفتم مادر! من که شبيه مادرهاي شهدا نيستم؛ نه آن حجاب، نه آن رفتار… اما اميرعلي مي‌گفت مامان زهرا! تو از کجا مي‌داني؟ تو روزي خوشگل‌ترين مادر شهيد دنيا مي‌شوي.
مادر شهيد حيدري با بيان خاطره‌اي از يک هفته پيش از حادثه افزود: آخرين بار که به نيشابور رفته بوديم، پريد بغل خاله‌اش و گفت خاله! اين آخرين باري است که من را مي‌بيني، دفعه بعد شهيد مي‌شوم. آن زمان هنوز هيچ خبري از اغتشاشات نبود.
وي با اشاره به فعاليت‌هاي بسيجي فرزندش گفت: خيلي فعال بود اما هيچ‌وقت از کارهايش چيزي نمي‌گفت، فقط مي‌دانستم پايگاه محل برايش همه زندگي‌اش است، هر وقت مي‌گفتم نرو، خطرناک است، مي‌گفت: « مامان زهرا نگران نباش، جاي خوبي مي‌روم»
مادر اين شهيد نوجوان با روايت شب حادثه بيان کرد: آن شب چند بار به خانه سر زد، گفتم نرو، دلم شور مي‌زند. گفت: «من عاشق مردمم، عاشق وطنم هستم، بايد بروم» قول داد ساعت ?? شب برگردد.
او با صدايي لرزان ادامه داد: ساعت از ?? گذشت و نيامد، پدرش که از سرکار آمد گفت برويم دنبالش، اوضاع شهر به‌هم‌ريخته بود، اما او را پيدا نکرديم به منزل برگشتيم اما استرس عجيبي مرا گرفته بود که يکي از هم‌پايگاهي‌هايش در زد و گفت اميرعلي تير خورده و در کوچه افتاده است.
اين مادر داغدار تصريح کرد: خودمان را رسانديم، خون زيادي از او رفته بود، پايش را بستيم و به اورژانس زنگ زديم اما بخاطر شلوغي شهر نيامد و ما با ماشين شخصي به سمت بيمارستان حرکت کرديم؛ اما در مسير، پسرم در آغوشم شهيد شد.
وي در پايان با جمله‌اي که اشک را بر گونه جاري مي‌کند، گفت: کاش فقط يک‌بار ديگر از در وارد شود و بگويد «مامان زهرا کجايي… » و من هنوز ساعت ?? شب‌ها منتظرم.
اميرعلي حيدري، شهيد بسيجي تنها ?? سال داشت؛ نوجواني که عشق به مردم و وطن را بر ماندن ترجيح داد و نام خود را در دفتر پرافتخار شهداي مدافع امنيت ثبت کرد.
انتهاي خبر/خبرنگار فهيمه حسن پور دهنوي