تاریخ انتشار:96/1/31 - 20:53
شماره مطلب:139613143148
تعداد نظرات:0
در گفتگو با همسر شهید «اسلامیان» عنوان شد؛

ماجرای خوابی که دردهای همسر شهید اسلامیان را تسکین بخشید/همسرانه‌ای که همچنان ادامه دارد

همسر شهید اسلامیان گفت: مدام بی تاب شهادتش بودم که به خوابم آمد و بعد از آن بود که آرامش خاصی به قلب و روحم وارد شد و صبرم افزایش پیدا کرد.

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی طنین یاس،  به نقل از کوله بار، شهید سعید اسلامیان، سال 1338 در استان همدان و در خانواده ای مذهبی چشم به دنیا گشود. خانواده اسلامیان از مخالفان سرسخت حکومت پهلوی بودند و ازآن دوران در مبارزات حضور داشتند، دو برادر دیگرشهید سعید اسلامیان نیز شهید شده اند و در واقع خانواده اسلامیان هر سه پسر خود را تقدیم اسلام و نظام کرد. مبارزات سیاسی سعید علیه رژیم شاهنشاهی از وقتی در فعالیت‌های او جا گرفت که برادرش مسعود، توسط ساواک دستگیر و به سیاهچال‌های مخوف ستم شاهی کشیده شد. سال آخر تحصیلات دبیرستان او که در دبیرستان امام خمینی (ره) بود مصادف با دوران پیروزی انقلاب اسلامی گردید، که فعالانه و با اشتیاق به پخش اعلامیه همراه با دو برادر شهیدش مسعود و پرویز می‌پرداخت.

شهید اسلامیان در تمام امور دست در دست دو برادر خود، مسعود و پرویز داشت. در عملیات فتح المبین و بیت المقدس و رمضان به‌عنوان مسئول محور شرکت داشت، تا اینکه به کمک برادر مبارز، سردار حاج حسین همدانی در تشکیل تیپ ۳۲ انصارالحسین (ع) همت گماشت و به سمت معاونت تیپ اولین مأموریت را در والفجر ۲ جهت تصرف پادگان حاج عمران ایفا کرد، که سعید فرمانده محور بود و در عملیاتهای والفجر ۵ ، خیبر و عاشورا هم حضور مؤثر داشت. سعید به مدت یک‌سال فرماندهی سپاه پاوه و تیپ انصارالرسول را که از نیروهای بومی تشکیل شده بودند پذیرفت، به خاطر نیاز به ایشان و تقاضای فرمانده لشگر، حاج مهدی کیانی در لشگر حضور یافت و در عملیات‌های کربلای ۴و۵ شرکت کرد.
 
او که از ابتدای جنگ هشت ساله تحمیلی به ایران به صورت داوطلبانه در جبهه ها حضور داشت و اواخر جنگ در حین ماموریت زمانی که تنها شش سال از ازدواجش با طوبی ترابی گذشته بود به شهادت رسید. از این شهید گرانقدر دو فرزند پسر به نام های محمدعلی و محمدمهدی که 30 و 29 ساله هستند، به یادگارمانده است. در ادامه گفت و گوی "کوله بار" با همسرگرانقدر این شهید بزرگوار، بانو طوبی ترابی را می خوانید.
 
چه زمانی همسرتان عازم جبهه ها شد ؟
او از اوایل جنگ در دوران دبیرستان و زمانی که شهید چمران نیرو خواست به جبهه ها رفت.
 
پیش از شهادت مجروح شده بود؟
زمانی که سوسنگرد را گرفتند او مجروح شد ودستش را از دست داد و جانباز 25 درصد شد. برادرش او را روی دوش گرفت و به پشت جبهه ها برد. او در پاوه نیز حضور داشت و فرمانده بود.البته او بارها در طول سالیان حضورش در جنگ مجروح شد.
 
از ویژگی های اخلاقی مثبت همسرتان می گویید؟
او همیشه حتی زمانی که مجروح و زخمی روی تخت بیمارستان بود دوشنبه ها و پنج شنبه ها را روزه می گرفت. ادب در تمام حرکات و رفتار او موج می زد. همه سعید را دوست داشتند و او مثل آهن ربا همه را جذب وشیفته خود می کرد. او بیش از 8 بار زخمی شده بود و همه برای سلامتی اش نذری می دادند. فرمانده ای نبود که دستور بدهد؛ خودش اول همه حرکت می کرد .
همیشه می گفت ما وظیفه داریم که برویم و با وجود عشق و علاقه زیادی که به من و بچه هایش داشت وقتی که می خواست برود جبهه فقط می گفت امام(ره)، چقدر خواستند به سعید مسئولیت بدهند، خواستند استانداربشود قبول نکرد، خواستند مسئول شهربانی بشود، نشد و می گفت تا وقتی جنگ هست من در جبهه ها هستم و هر زمان جنگ تمام شد مسئولیت می گیرم. اسلام ناب محمدی را در رفتار و کردارش اجرا می کرد. ما مثل دو دوست بودیم وعاشقانه همدیگر را دوست داشتیم.
 
خواب همسرتان را زیاد می بینید ؟
بله. بارها. پنج شش روز بود شهید شده بود و من خیلی بی تابی می کردم، بسیار زیاد، نمی دانم چطور خوابم برد و او را در خواب دیدم،در بیداری شنیده بودم اگر شصت پای کسی را بگیری حقایق آن دنیا را می گوید! بلافاصله شصتش را گرفتم و گفتم سعید بگو آنجا چه خبراست، چرا من را تنها گذاشتی و رفتی. با لحن جدی گفت دستت را بردار و گفتم نه می خواهم از آن دنیا برایم بگویی. دوباره به من گفت دستت را بکش و انگار من شرم کردم  و دستم را کشیدم و او آهی کشید و گفت زهرا(درخانه زهرا صدایم می کردند.)می دانم سخت است تحمل کن، تحمل تحمل تحمل!
 
بعد از  آن آرام شدید ؟
 خدا را گواه می گیرم که سه بار این جمله را به من گفت وبعد یک آرامش عجیبی روی قلب من نشست و همه کسانی که پیشم بودند در آن روزوقتی از خواب بلند شدم گفتند تو دیگر آن آدم قبلی که بی تابی می کرد نیستی. گفتم خواب دیدم. انگار این صبر و تحمل از طرف خدا به قلب من داده شد و وارد تمام روح و جسمم شد تا صبور باشم.
 من دبیر بازنشسته هستم.هر پنج شنبه سرمزارش می رفتم. یک بار هم پنج شنبه بود و ازسرکار آمدم خانه و در را باز کردم و نگاهی به عکس شهید کردم و گفتم خیلی خسته ام از این دنیا و دیگر سراغت نمی آیم. این را در دلم گفتم با خودم و آن روز هم نرفتم. شب سعید به خواب همسایه مان که او هم همسرشهید است رفته بود، خواب دیده بود سعید آمده جلوی در خانه و هرچه در می زند کسی در را باز نمی کند.همسایه مان می گوید آقا سعید بیا خانه ما حتما زهرا مدرسه است. او هم که یک جعبه شیرینی دستش بوده می گوید نه، این جعبه را به او بده و به زهرا بگو این بار من آمده ام سراغت تا به تو سر بزنم. وقتی این خواب را برایم تعریف کرد با خودم گفتم خداوندا اینها چقدر آگاه و شاهد بر اعمال و کردار و حتی افکار ما هستندو برای همین است که می گویند شهیدان زنده اند الله اکبر.او از چیزی که من حتی به زبان هم نیاورده بودم آگاه بود.
 
چطور از شهادت او مطلع شدید ؟
بارها پیش آمده بود که زخمی شده بود. وقتی به خانه پدرم زنگ زدند من گوشی را برداشتم، اما هربار قطع می کردند، می خواستند این خبر را به من ندهند به کس دیگری بگویند، چندبار زنگ زدند و باز من گوشی را برداشتم، کسی خانه نبود. صبح بود و می خواستم به مدرسه بروم بچه ها را هم آماده کرده بود که به مدرسه ببرم. دوباره زنگ خورد تلفن و انگار به من چیزی الهام شده بود، تلفن را داده بودند به کسی دیگر از دوستانش که من صدایش را نشناسم.او هم صدای من را نمی شناخت.گوشی را که برداشتم گفت همسر سعید اسلامی هستند گفتم خیر بفرمائید، از روی عمد گفتم تا به من بگوید چه شده، حدس زده بودم که چیزی شده، چون پنج بار تلفن را قطع کرده بودند، اوهم گفت سعید زخمی شده و من هم گفتم  که کجا و چطور؟ چرا؟ گفت نگران نباشید چیزی نشده است. گفتم به دوستانش بگویید بیایند من را ببرند او حتما الان خون نیاز دارد. چون هربار زخمی می شد به او خون می دادم.گفتند باشه بمان تا بیاییم دنبالت و هر چه منتظر شدم نیامدند.زنگ زدم به دوستانش و گفتم می گویند سعید زخمی شده تورا به خدا بیایید من را ببرید پیشش، می گویند بوئین زهرا در بیمارستان است، گفتند باشه می آییم و باز نیامدند. دوباره که زنگ زدند گفتم من همسرش نیستم به من واقعیت را بگویید گفتند انا والله و انا الیه راجعون. انگار یک دیگ بزرگ آب جوش رویم ریختند و بعد گوشی از دستم افتاد.
 
از وصیت های همسرتان می گویید؟
وصیت کرده بود بچه هایم را همسرم بزرگ کند و تاکید کرده بود که باید حتما در تربیت آنها کوشا باشد.
چیزی برای گفتن به همسران شهدای مدافع حرم دارید ؟
 
ببینید درد کشیده از دل درد کشیده خبر دارد، من خودم این سختی ها را تحمل کرده ام اما می خواهم بگویم اینها همه گزینش شده اند و اینطور نیست که دست ما باشد که بخواهیم اینها پیش ما بمانند.سفره نعمتی باز شده است و هرکس لیاقتش را داشته باشد دور این سفره می نشیند.اگر این لیاقت را نداشته باشد اصلا نمی تواند دور این سفره بنشیند. اینها انتخاب شده هستند و خوشابحال همسری که همسر شهید می شود و باید ایمان داشته باشند که آنها نمرده اند و در پیشگاه خداوند زنده هستند و روزی می خورند. باید به اینها اعتقاد داشته باشند.

انتهای پیام/ غ 

افزودن نظر جدید

انتشار دیدگاه به معنای تایید آن نیست . نظرات توهین آمیز منتشر نمی شود .
Image CAPTCHA
لطفا کاراکترهای تصویر را در کادر بالا وارد نمایید.