هرکه را بيشتر دوست داشته باشم، بيش از همه اذيت ميکنم.
به گزارش خبرگزاری زنان ایران - هرکه را بيشتر دوست داشته باشم، بيش از همه اذيت ميکنم. شايد شنيده باشيد که برخي در توصيف ارتباطشان با معشوقشان اين چنين ميگويند «من هر کسي را که دوست داشته باشم، بيشتر از همه اذيت ميکنم». قاعدتاً بايد افرادي که دوست داريم را بيش از همه مراقبت کنيم، ولي چرا برخي از ما چنين نيستيم. الگوي ارتباطي چنين افرادي را اگر نگاه کنيد متوجه خواهيد شد که آنها احتمالاً با ديگران بسيار مهربانتر از معشوقشان هستند، با ديگران مراقبتگرانهتر از معشوقشان هستند. گويي تمام رنجهاي آنها را معشوقشان بايستي دربر بگيرد. بهنظر ميرسد انتظار آنها از معشوقشان بالاست، او بايد تاب تحمل مکنونات ناخوشايند و پرخاشگرانهي آنها را داشته باشد. چرا اين اتفاق ميافتد؟
روانکاوي به ما در فهم اين ماجرا کمک ميکند. روانکاوي ميگويد ما متأثر از سازمان ناهشيار روانيمان هستيم که در طول زندگي کودکي و نوجواني شکل گرفته است و بنابراين الگوهايي که در پيش ميگيريم گرههايي رشدي هستند که در طول پيشينهي زندگي روانيمان حل و فصل نشدهاند.
دوام بياور، تا احساس امنيت کنم
براي فهم اينکه «چرا افرادي که دوست داريم ممکن است بيش از همه آزار دهيم» بايستي از دانلد وينيکات ياري بگيريم. او پزشک اطفال بود ولي به سمت روانکاوي کشيده شد و ما چه خوششانس بودهايم که چنين ذهن درخشاني دربارهي رشد رواني انسان نظرورزي کرده است. او براي توضيح چنين وضعيتي ما را به دوران کودکي ميبرد تا به ما بگويد که کجاي زندگي گير کردهايم که چنين اتفاقي ميافتد. او ميگويد وقتي ما به دنيا ميآييم درک درستي از آنچه در حال رخ دادن است نداريم. براي نوزاد تنها راه سنجش وضعيت بيروني، دهان خودش و مادرش است. رابطهي نوزاد و مادر اولين و يکي از تعيين کنندهترين روابط ما با دنياي بيرون است.
نوزاد وقتي در حال شير خوردن است، نياز دارد تا پايداري اين وضعيت را بسنجد. او درک درستي از وضعيت ندارد و ناامني و احساس تعليقي که در هر لحظه تجربه ميکند، او را وادار ميکند تا پايداري وضعيتها را بسنجد. شير خوردن يک وضعيت «خوب» است و او نياز دارد تا بفهمد اين وضعيت خوب چقدر ميتواند دوام داشته باشد. براي اين کار نوزادان غالباً «گاز» ميگيرند. اين احتمالاً تجربهي آشنايي براي مادران است. مادر اولين قرباني سنجش امنيت دنياست. پرخاشگري کودک معطوف ميشود به همان منبع تامينکننده و همان منبع رهاييبخش. پرخاشگري کودک معطوف ميشود به اُبژهاي که به او عشق ميورزد. گويي نوع انسان نياز به اطمينانبخشي دارد تا خود را در دنيا امن تجربه کند.
پاسخ مادر به چنين وضعيتي تعيينکننده است. مادري که درد اين گاز گرفتن را تحمل ميکند اين پيام را به نوزادش ميدهد که دنياي «خوبِ» بيروني پايدار است، حتا اگر گاهي به آن خشم بورزي. مادري که نتواند اين گاز گرفتن را تحمل کند و با پرخاشگري به نوزاد پاسخ دهد يا او را محروم کند از ادامهي شير خوردن، گويي اين پيام را به کودک ميدهد که دنياي خوب بيروني ناپايدار است، نه تنها ناپايدار است، بلکه ميتواند به آني تبديل شود به فضايي بسيار ناامن و تهديد کننده.
پايداري اُبژه
دانلد وينيکات به ما ميگويد که دليل اينکه ما به افرادي که دوست داريم آزار ميرسانيم به اين علت است که «پايداري اُبژه» در روان ما نهادينه نشده است. به خاطر اين است که ما هر لحظه انتظار ميکشيم که وضعيت خوب از بين خواهد رفت. کارکرد «پايداري اُبژه» در يک دورهي حساس از نوزادي و اوايل کودکي شکل ميگيرد. براي اينکه ما اُبژهها را پايدار در نظر بگيريم، نياز داريم تا در آن دورهي حساس والديني پاسخگو و تابآور داشته باشيم. همچنين به نظر ميرسد اين پرخاشگري احتمالاً اولين تلاشها (و احتمالاً تنها راه) نوزاد براي جدايي فيزيکي و رواني خود از ديگران است. اگر مادر بتواند اين خشم کودک را تاب بياورد، نوزاد ميتواند ديگري را بازشناسي کند و از حضور ديگري به وجد آيد. وينيکات ايدهي درخشاني در اين باره دارد: او ميگويد کودک مادرش را پس از تلاش براي نابودياش کشف ميکند. کودکي که والدي داشته که نتوانسته اين وضعيت را تاب بياورد، دچار يک نوع سردرگمي و احتمالاً تمايزنايافتگي عشق از خشونت ميشود.
چنين فردي در بزرگسالي نيز همچنان احتياج دارد تا ميزان پايداري اُبژههايي که دوست دارد را بسنجد، چراکه در دورهي حساس کودکي نتوانسته به اين کارکرد دست يابد. چنين فردي در بزرگسالي وقتي با کسي مواجه ميشود که او را دوست دارد، اولين تلاش او اين خواهد بود که بفهمد چقدر پايدار است. پايداري او به ما نشان خواهد که چقدر ميتوانيم به او تکيه کنيم. چراکه اُبژههاي عشق اوليهي ما در اين آزمون پيروز بيرون نيامدهاند و ما نياز داريم که همواره آدمهايي که به ما نزديک ميشوند را به اين شکل بيازماييم.
مسئلهي اصلي از آنجا آغاز خواهد شد که عموماً معشوقهاي ما نميتوانند اين خشم را تحمل کنند. حق هم دارند، آنها که درمانگر ما نيستند. انتظاري از آنها نميرود، خيلي طبيعي است که در مواجهه با پرخاشگريهاي مدام ما پا پس بکشند. مگر اينکه خودشان هم تمايلات مازوخيستيک داشته باشند که با اين تمايلات ساديستيک ما متناظر شود و به اين طريق يک چرخهي سادومازوخيستيک بين دو نفر شکل بگيرد. به ندرت پيدا ميشوند آدمهايي که تحمل کنند. خبر دردناک اينکه آن اُبژهي اوليهاي که نتوانسته اين وضعيت را تحمل کند، اثر بسيار بزرگي بر ساختار معناسازي ما گذاشته است. گويي ما ناهشيار با خود چنين ميگوييم: «آنها که مهمترين آدمهاي زندگيام بودند (و هستند) نتوانستند من را تحمل کنند، از غريبه چه انتظار».
چه بايد کرد؟
ما از کودکي نياز داريم که چنين پيامي از طرف والدينمان دريافت کنيم: «دنيا جاي امني ميتواند باشد حتا زماني که به آن پرخاش ميکني. دنيا ميتواند در بر گيرنده باشد حتا زماني که احساس ناامني ميکني». ولي همهي ما شانس اين را نداشتهايم که چنين پيامي را در روانمان نهادينه کنيم. بنا به هر دليلي؛ يا به خاطر والديني که توان اين را نداشتند، يا به خاطر وضعيتهاي پيشبيني نشدهاي که در زندگي کودکي به وجود آمده، يا حتا بدشانسي! (بله شانس نقش مهمي در زندگي ما دارد، مثلاً احتمال اينکه شما فرزند اول باشيد و مادري داشته باشيد که بلد نيست با پرخاشگري شما چه کار کند، يک بدشانسي است که برادر يا خواهر کوچکتر شما بري از آن هستند).
وقتي در چنين وضعيتي هستيم، ما نياز داريم تا همواره اين پيام را به صورت بيروني به خودمان تزريق کنيم تا آن جاي خالي دروني را پر کند، هرچند هيچوقت چنان که بايد پر نخواهد شد. گاهي وقتها يکي را پيدا ميکنيم که ميتواند اين پرخاشگريهاي ما را تحمل کند، گاهي وقتها نه. آگاهي نسبت به اين همواره رهاييبخش است. در کنار اين يک درمانگر مراقب که اين وضعيتها را ميشناسد ميتواند به شما کمک کند که از پس اين الگو بربياييد.
برترين ها
انتهاي پيام/م