روايت دختر ايواني از خشم جنگي که نور چشمانش را خاموش کرد!
: در حد 1 يا 2 دقيقه بي هوش شدم و بعدش به هوش آمدم احساس کردم داخل يک سياه چاله هستم. هيچ دردي احساس نمي کردم فقط گوش هايم حالت کيپ شدگي داشت. صداي خواهرم به گوشم مي رسيد که گفت "دا دا: مادر" سکينه سکينه. خواهرم وقتي مي بيند لباس هايم آتش گرفته وحشت مي کند که سکينه پشت سرم بود چطور به تل آتش تبديل شده است! منم هرچه خواهرم را صدا کردم گفتم آذر آذر او فکر مي کرد اينکه آتش گرفته جن است و سکينه نيست. بعدش خانواده بالاي سرم رسيدند...
1401/09/29 - 12:20
تاریخ و ساعت خبر:
143707
کد خبر:
به گزارش خبرگزاری زنان ایران - زنان و کودکان در جنگ ها و لشگر کشي ها افرادي هستند که بيشترين صدمات روحي و جسمي را بدون اينکه حضور مستقيمي در جنگ افروزي داشته باشند، متحمل مي شوند. هشت سال جنگ تحميلي نيز صدمات زيادي به بانوان و کودکان ايراني از منظر روحي و جسمي وارد کرد به ويژه ساکنان شهرهاي جنگ زده و مردمان غيور مرز نشين . گاهي دردها و رنج هاي به يادگار مانده از جنگ و خشونت بر دل و جان اين کودکان که کم دنياي بزرگسالي با تمام بي رحمي ها و نامهرباني هايش آنقدر بر دل شان سنگيني مي کند که شنيدن داستان زندگي شان دلي به وسعت اقيانوس مي خواهد . در اين مصاحبه با بانويي همراه مي شويم که يک لحظه خباثت جنگ، شادي ها و بازي هاي کودکانه و معصومانه اش را براي هميشه با خود به دنيايي غريبي بُرد...
* لطفا خودتان را معرفي کنيد: سکينه غفارپور، مجرد، متولد 3 مرداد 1355، اهل شهرستان ايوان (استان ايلام) هستم.
* چند خواهر و برادر هستيد؟ 6 خواهر و 3 برادر هستيم که 4 خواهر و 2 برادرم ازدواج کردند.
* چه تاريخي مجروح شديد؟ 25 مهر 1367 در اثر انفجار مين صوتي مجروح و جانباز 70 درصد هستم.
* خانم غفارپور از روز جانبازي تان برايمان صحبت کنيد: ما در منطقه "شيره پنه" در محدوده سومار، زندگي عشايري داشتيم و سالها چهار فصل آنجا بوديم. زمان جنگ که عراق در حال پيشروي بود مجبور شديم دو روز قبلش به شهر ايوان بياييم. چون خودمان خانه نداشتيم مجبور بوديم منزل فاميل و بستگان برويم و درست نبود اين همه روز خانه اين و آن باشيم و بعد از 40-30 روز به همان منطقه خودمان برگشتيم. عراق تمام آنجا را تخريب و مين گذاري کرده بود. چيزي جز يک کولا (آلاچيق) که داخل آن زندگي مي کرديم برايمان نمانده بود حتي خوراک دام و محل اسکان داممان همه سوخته و خوراکي ها را نيز برده بودند. عراق آنجا را مين گذاري کرده بود، 4 گاو و 20 بز ما با رفتن روي مين ها تلف شد با هر سيلي که مي آمد تعداد زياي مين بيرون مي آمد.
نزديک 25 مهر بود که هوا حال و هواي باراني داشت؛ خانواده داشتن کَپَر براي اسکان دام ها مي ساختند من و خواهر بزرگترم چادر برپا کرديم و وسايل را داخل آن گذاشتيم و گفتيم برويم چشمه اي که نزديک مان بود آب بياوريم؛ دم غروب خواهر کوچکترم گفت برويم آن اطراف بازي کنيم. آن موقع از طرف سپاه آمده بودند خيلي از مين ها را جمع آوري و نشان مان داده بودند که اينها چه هستند دست به آنها نزنيم. وقتي آن مين را ديدم شکل زيبايي داشت، در يکي را باز و آن يکي درش بسته بود و چون اسباب بازي نداشتيم براي بازي مي خواستيم بياوريم. آن يکي که درش بسته بود فشارش دادم باز نشد با خودم آوردم که خانه يکي برايم باز کند. داشتيم طرف خانه مي آمديم خواهرم جلوتر از من مي دويد و من پشت سرش، که زمين خوردم چون داخل دست راستم بود يکهو نمي دانستم شب است يا روز. آنقدر صدايش وحشتناک بود که گوش هايم در حال انفجار بودند و هر دو گوشم 30- 40 درصد ضعيف شده اند.
* از لحظه اول به هوش آمدن برايمان تعريف کنيد: در حد 1 يا 2 دقيقه بي هوش شدم و بعدش به هوش آمدم احساس کردم داخل يک سياه چاله هستم. هيچ دردي احساس نمي کردم فقط گوش هايم حالت کيپ شدگي داشت. صداي خواهرم به گوشم مي رسيد که گفت "دا دا: مادر" سکينه سکينه. خواهرم وقتي مي بيند لباس هايم آتش گرفته وحشت مي کند که سکينه پشت سرم بود چطور به تل آتش تبديل شده است! منم هرچه خواهرم را صدا کردم گفتم آذر آذر او فکر مي کرد اينکه آتش گرفته جن است و سکينه نيست. بعدش خانواده بالاي سرم رسيدن و شوهر خاله ام من را آغوش گرفته بود و مادرم شيون و زاري مي کرد من هم تا يک رب - 20 دقيقه يک لرزي داخل جانم بود، گفتم چيزي نشده چون اصلا دردي احساس نمي کردم. دستم از مچ قطع شده بود و بازوها ترکش خورده بود حالتش مثل گوشتي بود که با ساتور قطعه قطعه اش کرده باشي. من را بيمارستان کرمانشاه بردند تا 48 ساعت آنجا بودم عفونت وارد خونم شده بود که بعد با آمبولانس تهران اعزام شدم. بعد از 3-4 روز که کامل به هوش خودم آمدم به صورتم دست زدم همه باز بود. چند روز گذاشتن عفونت خوب بشود بعد بخيه زدند. يک ترکش روي زبانم به اندازه يک پسته هست، دندان هاي جلويم مصنوعي هست بدليل ترکش ها از بين رفته بود.
* چند ترکش خورديد؟ ترکش هاي زيادي به بدنم خورد مثل قاپ پا، گردن، ران، بازوها، ناحيه صورت. برخي را در آوردن ولي هنوز تعدادي ترکش در بدنم هست که بدليل حساسيت محل قرار گيري شان قابل در آوردن نبوده است.
* پس از اينکه از بيمارستان مرخصي شديد چطور شرايطي داشتيد؟ بعد اينکه از بيمارستان پارس تهران به منزل آمدم مثل بچه اي بودم که مي ترسيد راه برود چون سر و دستم به در ديوار مي خورد و زمين مي خوردم. يکماه بعد سر درد عجيبي گرفتم گفتن ميگرن عصبي است که دارو دادند تا سال 1381 از بنياد شهيد مرحوم جليل شهبازي منزل آمد و گفت درس بخوانم نمي دانستم خط بريل چيست. چون قرص مصرف مي کردم تلويزيون و راديو را دنبال نمي کردم که بدانم نابينا هم مي تواند درس بخواند با يکي از فاميلمان مشهد رفتم حال و هوايم عوض شد چون بار اول بود تنهايي جايي مي رفتم. برگشتم برخي از قرص هاي اعصاب را کنار گذاشتم که چند سال پيش همان قرص هاي باقيمانده را نيز کنار گذاشتم. از اطرافيان به من گفت گوشي 6120 بخر و برايم گويا کردن، انگار دنيا را به من داده بودند. بنياد شهيد کلاس کامپيوتر گذاشته بود رفتم ياد گرفتم و بعدش لب تاپ خريدم و نرم افزار نصب کردم هيچ احتياجي به کسي ندارم الان دولت همه چيز را الکترونيک کرده و راحت است. يک برنامه به نام تيمتاک نصب کردم که کلاس زبان و قرآن دارد همچنين گپ و بازي آنلاين با افرادي که نابينا هستند انجام مي دهم که اگر اين چيزها نبود هم خودم و هم خانواده را با بي قراري ها عاجز مي کردم چون تا قبل از آن فقط داخل اتاق مي نشستم و بيرون نمي آمدم. از دوستانم يک ماشين تايپ برايم ارسال کرده تا با آن بنويسم و دنبال يادگيري خط بريل هستم. الان هم به اين شرايط راضي هستم نمي خواهم خودم را به جاي کساني ديگر بگذارم.
* چند عمل روي نقاط جراحت ديده انجام داديد؟ تقريبا 20 عمل. مين صوتي بود اگر مين گوجه اي بود هم خودم و هم خواهرم را بايد تکه تکه مي کرد.
* سواد خواندن و نوشتن داريد؟ حقيقتا خيلي به درس خواندن علاقه داشتم. چند روز قبل از مجروحيتم، وقتي در ايوان خانه فاميل بوديم به پدرم گفتم دوست دارم درس بخوانم و حتي از فاميل ها گفتن ايوان بمان و درس بخوان. اما پدرم مخالف بود و گفت دختر نبايد خانه کسي برود درس بخواند. بعدها مرضيه خواهر کوچکترم، به من ياد داد و خودم هم کار با کامپيوتر ياد گرفتم و کارهايم را انجام مي دهم.
* بعد از اين وضعيتي که برايتان رخ داد چه حالي داشتيد؟ اوائل اعصابم خراب بود قرص اعصاب مي خوردم، اما 4 سال است اصلا قرص اعصاب را کنار گذاشتم.
* کارهايتان را خودتان انجام مي دهيد؟ مي توانم از عهده بيشتر کارها بر بيايم. ولي خانواده دوست دارند خودشان کارها را به جايم انجام دهند. حتي مادرم که بيسواد است و براي گرفتن شماره من کمکش مي کنم، براي مثلا رزرو بليط هواپيما براي مشهد که من و خواهرم رفته بوديم خودم کارهاي رزو را انجام مي دهم و خواهرم اصلا رزو بلد نيست (با خنده). برخي مواقع کاري دارم يا دوست دارم خريد کنم به اين و آن مي گويم اما همه کار دارند نمي توانند با من بيايند اعصابم خراب مي شود. دوست ندارم بگويم چرا اينطوري شدم برخلاف زمان بچگي که خيلي مي گفتم.
* چه انتظاري از مسئولين براي شهدا و جانبازان داريد؟ جمهوري اسلامي با خون شهدا آبياري شده از حقشان دفاع کنند به خانواده آنها برسند من خودم مشکلي ندارم و براي خودم نمي گويم ولي برخي ها مشکل دار هستند به حال آنها برسند. به حق هديه ازدواج به فرزندان جانباز و شهدا که چند سال در اولويت بودند رسيدگي کنند. بانوان جانباز امتيازي همچون آقايان براي خانواده جهت استخدامي ندارند انتظار دارم اين مساله در مجلس حل و تصويب بشود. من خودم تازه 5-6 سال است آنهم به سختي دفترچه درماني براي پدر و مادرم درست کردم. جانباز نابينا و قطع عضو داريم فرزندانشان را سر کار نمي برند و غر سر پدر و مادر مي زنند به اينها رسيدگي کنند. خيلي نابينا داريم دکترا دارند ولي شغل در حد اپراتوري به آنها داده مي شود با وجود اينکه به سختي درس خواندن و حتي اطرافيانشان با زحمت کتاب برايشان ضبط کردن تا ياد بگيرند.
* زماني بود همه چيز را مي ديدي ولي الان تاريک است دنياي آن موقع با دنياي الانت چه فرقي دارد و چه تصوري از آن داريد؟ من جاهايي که قبلا رفتم الان هم مي روم احساس مي کنم دارم آن لحظه آنها را مي بينم؛ ولي چيزهايي که نامشخص و قبلا نديدم هر چقدر هم توضيح بدهند نمي توانم تصور کنم چطوري هست. خوابهاي من صوتي هستند يعني يک نفر داخل خواب برايم آن را توضيح مي دهد.
* خانم غفارپوردرباره نقش زنان در جامعه چه نظري داريد: زنان صدر صد بايد نقش داشته باشند و در هرجا لازم باشد ميدان داري کنند؛ اما مهمتر از آن اينکه عفت و حجابمان را حفظ کنند، ايمان به خدا داشته باشند، در همسرداري و فرزنداري و تربيت خانواده نقش مهم شان را ايفاگر باشند.
* تا حالا اقدام براي جراحي چشم هايتان کرديد که دوباره بينايي تان برگردد؟ بله. اما خودم مي دانستم که نتيجه ندارد و بينايي نخواهم داشت ولي خانواده اصرار داشتند بروم.
* آيا شده کاري را دوست داشته باشي انجام بدهي ولي اين شرايط مانع شده باشد؟ مسلماً. برخي مواقع دوست دارم جايي بروم و خودم کارها را انجام بدهم ولي مادر و اطرافيان نمي گذارد و مي گويند بايد خودشان انجام بدهد که بيشتر از روي دلسوزي و نگراني است.
* شما اگر يک آرزو داشته باشيد چه آرزويي هست؟ ظهور امام زمان (عج) و آرامش همه شيعيان.
* حرف پاياني: پروردگار همه مان را به امام زمان (عج) برساند و همه هدايت بشويم؛ راضي به رضاي پروردگار باشيم که هرچه صلاح مان است پيش آورد؛ آرزوي سربلندي براي کشورم ايران و سلامتي براي همه دارم. حقيقتا وضعيت اخيري که در کشور پيش آمد و شنيدم که رخ داده خيلي ناراحت شدم. مردم اگر اعتراضي به مساله اي دارند آن را بيان کنند، ديگر چرا بانک را آتش بزنيم يا شيشه ها را بشکنم يا خرابي به بار بياوريم که اموال عمومي است. ما در جامعه اي هستيم نمي گويم گراني نيست و من100 درصد راضي هستم، ولي وظيفه داريم به هم احترام بگذاريم. کشور ما به آرامش نياز دارد من يک دختر هستم با همين نابينايي خانواده قبول نمي کند وگرنه تنهايي تا مشهد مي روم و هيچ مشکلي هم ندارم همه هم احترامم را نگه مي دارند، کسي هم نمي تواند حرف بدي بزند يا مزاحمم بشود. ولي در کشورهاي ديگر آيا اين آرامش و امنيت هست؟ من باب همين ناآرامي ها مي گويم مردم قدرشناس اين امنيت نيستند. درست است گراني هست ولي همه کشورها گراني دارند. گراني هست حقوق ها اضافه مي شود، راننده کرايه اش را گران مي کند، کشاورز گندمش گران مي شود ديگر چه اعتراضي بکنيم؟ خودم عضو بسيج هستم با وجود اينکه نابينا و يک دست ندارم ولي چادر و حجابم را حفظ کرده و مي کنم. حاضرم در برنامه هاي بسيج بيايم صحبت کنم که قدردان و شکرگزار کشور ايران باشند.
خبرنگار مريم کرمي از شهرستان ايوان
انتهاي پيام/*

بازگشت به ابتدای صفحه