جهاد و مقاومت گفت‌وگو با مادر شهید مدافع حرم؛ رضا عادلی؛

از دست دادن «رضا» به اندازه شهادت حاج قاسم برایم سخت نبود! / تاریخ عقد و شهادت پسرم یکی شد/ آرزو داشت با حقوقش به محجبه های نیازمند چادر هدیه کند

مادر شهید رضا عادلی گفت: فرزندم در برنامه های راهیان نور خدمت رسان شهدا بود و می گفت که دارم کار شهدا را انجام می دهم و خسته نمی شوم. رضای 24 ساله من جا پای شهدای 8 سال دفاع مقدس گذاشته بود.
از دست دادن «رضا» به اندازه شهادت حاج قاسم برایم سخت نبود! / تاریخ عقد و شهادت پسرم یکی شد/ آرزو داشت با حقوقش به محجبه های نیازمند چادر هدیه کند
1401/10/17 - 13:38
تاریخ و ساعت خبر:
144196
کد خبر:
به گزارش خبرگزاری زنان ایران - از خوزستان، بدون فوت وقت رفت سر اصل مطلب. محکم و استوار سخن می گفت. گاهی لا به لای خاطره گویی هایش، چشمانش پر از اشک می شد اما بغضش را فرومیخورد تا صلابتش حفظ شود و اقتدارش را به رخ بکشد. از آن دسته آدم هایی بود که در برابر کوران حوادث خم به ابرو نمی آورد. شاید هم نمی خواست کسی بفهمد که بعضی دردها کمر خم می کنند نه ابرو. رنج و مشقت نبود فرزندش را با شهامت تحمل کرده بود و شکوه ای نداشت و چقدر دل می خواست که در این لحظات خاطره بازی در روزهای بی خاطرگی آنقدر بر خود مسلط باشی که حتی داغ فرزند تازه دامادت، یک ثانیه هم صدایت را نلرزاند و حتی آه از جگر سوخته ات بیرون نکشد.

آنچه در ادامه می آید گوشه ای از خاطرات زهرا کرد زنگنه، مادر شهید مدافع حرم، رضا عادلی است. شهید عادلی متولد اسفند 1368 بود که در جریان آزادسازی نوبل و الزهرای شهر حلب در سال 94 به فیض شهادت نائل آمد.
-از کودکی عاشق روضه امام حسین(ع) بود
عادت نداشتم بچه هایم را در خانه تنها بگذارم. آنها را در مسجد و عزاداری های ائمه اطهار به دنبال خود می بردم. بچه ها از همان کودکی به دنبال پدر و مادر راه خودشان را پیدا می کنند. رضای من هم از جمله بچه هایی بوده که امکان نداشت از روضه های اباعبدالله(ع) جا بماند. خیلی کنجکاو بود و از سفره های نذر و مراسماتی که می دید سوال می پرسید. مسجد رفتن رضا از اول دبستان شروع شد. صدای اذان که بلند می شد دیگر رضا را نمی دیدیم و با ذوق و شوق به همراه دوستانش راهی مسجد می شد.
-رضا نذر علی بن موسی الرضا(ع) بود
درس خوان بود. انشا را خوب می نوشت. برای خواهرانش هم انشا می نوشت! سال دوم دبیرستان بود. دو امتحان مانده بود تا اتمام نوبت دوم که با یک موتوری تصادف کرد و به کما رفت. رضا نذر علی بن موسی الرضا بود. بعد از سه دختر، از امام رضا طلب کرده بودم که اگر به من پسر بدهد اسمش را رضا می گذارم. خداوند هم کمک کرد و شب میلاد ابا عبدالله الحسین(ع) به دنیا آمد. تا لحظه تولدش هم نمیدانستم فرزندم پسر است. خیلی خوش قدم بود. در آن شب مبارک، پرستارها اصرار داشتند که شب خوبی متولد شده اسمش را بگذار حسین ولی می گفتم من عهد بستم با امام رضا(ع) که اگر پسر شد اسمش را رضا بگذارم اما نوکری امام حسین (ع)را می کند. برای شفای تنها پسرم سه روز نذر و نیاز کردم و به امام رضا(ع) گفتم خودت این بچه را دادی خودت هم به من برگردان. بعد از سه روز به هوش آمد.رضای من می توانست برود و برای همیشه برنگردد اما تقدیر خداوند این نبود. پسرم زمانی که در وجودم شکل گرفت مهر شهادت بر پیشانی اش زده شده بود. راه رضای من در این بود که هنوز خیلی کار را باید به سرانجام می رساند. من ناراحت نیستم که رضا راه شهادت را پیدا کرد و عاقبت به خیر شد. برای پسرم فریاد نزدم ،خیلی گریه نمی کنم و موی نکندم. از دست دادن رضا به اندازه حاج قاسم برای من سخت نبود.

-مگه زن پوله که واست کارت به کارتش کنم؟!
وقتی عازم سوریه شد 25 سال داشت. سال 93 بود که رهبر فرمودند بچه شیعه ها دارند کم می شوند و باید جمعیت را افزایش دهید. رضا با من تماس گرفت و گفت صحبت های آقا را گوش دادم، می خواهم زن بگیرم. آن موقع 24 سالش بود. رضا ولایتمدار بود. اگر آقا بیانیه ای داشت یا قرار بود سخنرانی کند حتما گوش می داد. رابطه مادر پسری ما خیلی دوستانه و صمیمی بود و با هم شوخی های زیادی داشتیم.
گفتم مگه زن پوله که کارت به کارتش بکنم واست؟! بذار پیدا کنم بعد.
گفت دست بجنبون!
من نمی دانستم که رضا به سوریه دارد می رود. می گفت می روم به کربلا برای زیارت. در یک دورهمی خانوادگی نوه دایی ام را برایش زیر نظر گرفتم. دلم پیش آن دختر گیر کرده بود. وقتی رضا مطلع شد، گفت سه روز مهلت می خواهم. یک کاری دارم که باید انجامش بدهم. بعد از سه روز زنگ زد. گفت چند تا سوال دارم از دایی جانت بپرس. اسم دخترش چیست؟ محجبه است؟ تاکید داشت که حتما متدین و اهل نماز باشد. من هم پیگیر شدم و دوباره زنگ زدم به رضا. گفتم سوالاتت را پرسیدم. اهل نماز است. پرسید اسمش چییست؟ گفتم زینب. گفت همین خوب است. گفتم مگر تو او را دیدی؟ گفت من عهدی بستم که با این حرف تو عهدم تمام شد. بعدها فهمیدم آن سه روز را برای اجازه از حضرت زینب (س)وقت خواسته بود.
گفتم باید بروی دختر را ببینی شاید نپسندیدی. گفت شما قبولش کردی و اسمش هم زینب است پس یعنی همین خوب است. فردای آن روز رضا برگشت. رفتیم به خواستگاری . از همان روز اول گفت من سرباز امام زمانم، اگر صاحب 10 فرزند هم بشوم اگر اقا دستور بدهد من همیشه پای ایشان هستم. خاستگاری پسرم با عقدش 10 روز طول نکشید. سالگرد عقد و شهادت پسرم هم یک روز شد.

-می گفت برای عروسی گرفتن وقت بسیار است. حضرت زینب (س) و رقیه (س) اینجا به من نیاز دارند
دوره هایش شروع شده بود. همه اهل خانه را جمع کرد و گفت که شاید برگردم شاید هم برنگردم. شب قبل از رفتنش تازه فهمیدیم که کجا می خواهد برود. آهنگ شهدا شرمنده ایم را گذاشته بود. با یک دست سینه می زد و با دست دیگر ساکش را جمع می کرد. من هم کمکش می کردم. آنقدر خوشحال بود که انگار می خواست به اردو یا تفریح برود. من هم اصلا نشان ندادم که ناراحتم.
5 صبح بود. از زیر قرآن ردش کردم. کاسه آب را هم توی سینی گذاشته بودم. دیدید که می گویند اگر آب پشت سر مسافر بریزید، برمی گردد؟ رضا کاسه آب را برداشت و گذاشت کنار در حال. گفت پشت سر من آب نریز. وقتی که می خواست برود و سوار ماشین شود، گفت مادر جان توی کوچه دنبالم نیا. ولی من نتوانستم و تمام آن مدت نگاهش می کردم. دیدم یکدفعه رضا برگشت و دستم را بوسید و مرا در آغوش گرفت. همیشه به خودم می گویم چرا از این صحنه ها عکس نگرفتم؟ لحظه ساک بستنش. لحظه خداحافظی اش.
سه روز از اتمام 45 روز دوره اول مانده بود. ساعت4 صبح زنگ زد. گفت مادر با اجازه ات یک چیزی برایت نوشته ام و فعلا هم اینجا می مانم. گفتم بیا دختر مردم منتظر است. بیا که مراسم عروسیتان را بگیرید. گفت برای ازدواج وقت بسیار است. حضرت زینب (س) و رقیه (س) اینجا به من نیاز دارند. گفته بود از صاحب خانه اجازه بگیرم که خانه را رنگ بزنیم. تاکید می کرد که اجازه بگیریم. ما هم برای آماده شدن بساط عروسی رنگ آمیزی را انجام دادیم.

25 روز از دوره دوم هم گذشت و هر روز منتظر بودم تا برگردد . شب چهارشنبه ساعت 1 شب بود که یک موتوری در کوچه مان رفت و آمد داشت. دل آشوبه داشتم. در را زدند. گفت دوست رضام. برایم تعجب آور بود. پسرم عادت نداشت دوستانش را به خانه ما بیاورد. داخل حیاط خانه را برانداز کرد و رفت. هر طور بود آن شب را تا صبح گذراندم. ساعت 10 و نیم شده بود. قرار بود به میدان تیر بروم. همه داشتند سوار اتوبوس می شدند که یک دفعه درد شدیدی در کمرم حس کردم. بی حال شدم. به دلم افتاد که برای رضا اتفاقی افتاده. گفتم من حالم خوب نیست و به خانه برگشتم. پسرم علی زنگ زد. گفت مادر حالت خوبه؟ گفتم آره. کمی نگذشت دوباره زنگ زد. گفت مادر واقعا حالت خوبه؟ گفتم خوبم چرا اینقد می پرسی؟ علی یکباره با صدای بلند گفت اما مامان من حالم خیلی بده. مامان نترسی، یه پیام آمده سر گوشیم که شهادت برادرت مبارک. موبایل من معمولی بود و متوجه نشده بودم که پیام شهادت رضا با عکسش منتشر شده بود. دنیا روی سرم خراب شد. نمیدانم چطور خودم را به مسجد توحید رساندم. وقتی رسیدم همه خودشان را از من قایم می کردند. گفتند چیزی نشده فقط تیر به دستش خورده. تا 5 شنبه از شهادت رضا بی خبر بودیم. هر لحظه برایم به اندازه یک سال می گذشت. زنگ در را زدند. چند نفری می شدند. گفتم بفرمایید داخل، آمدید خبر شهادت رضا را بدهید؟ من زودتر از شما فهمیدم که پسرم شهید شده.

-یکی از بهترین خاطره تان از شهید را برایمان بگویید
یک روز با یک ساک بزرگ و پر از وسایل از خرمشهر آمد. خیلی کنجکاو بودم که ببینم توی ساک چیست. وقتی فهمید که چقد پیگیر هستم و دست بردار هم نیستم، دستش را به علامت سوال جلو آورد و گفت دنبال چی می گردی مادر جان؟ خنده ام گرفت. منتظر ماندم. وقتی رفت که بخوابد ساک را باز کردم. دیدم پر از پرچم و رنگ و برس و وسایل رنگ آمیزی است. بعدا که پرسیدم، گفت: وسایل را برای مسجدی در یک روستا می برد تا صفایی به آن ببخشد.
آرزوی رضا این بود که حقوقش یک میلیون تومان شود تا بتواند برای کسانی که چادر دوست دارند اما شرایط تهیه آن را ندارند چادر هدیه کند.
می گفت اگر من نروم و داعش بیاید و به ناموس من دست درازی کند، من شرمنده تان می شوم. باید قبل از اینکه اتفاقی برایتان بیفتد کاری بکنم.
خبرنگار فائزه دوس علیوند
انتهای پیام

بازگشت به ابتدای صفحه بازگشت به ابتدای صفحه
برچسب ها:
شهید رضا عادلی، نخستین شهید مدافع حرم راهیان نور، مادر شهید
ارسال نظر
مخاطبان گرامی، برای انتشار نظرتان لطفا نکات زیر را رعایت فرمایید:
1- نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
2- نظرات حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های اسلامی منتشر نمی‌شود.
3- نظرات بعد از بررسی و کنترل عدم مغایرت با موارد ذکر شده تایید و منتشر خواهد شد.
نام:
ایمیل:
* نظر:
گفتگو
V
آرشیو